X
تبلیغات
در خیابانهای خواب و خاطره

در خیابانهای خواب و خاطره

شعرهای خالده فروغ

                                                                                                  

 برای هفتمین سالمرگ لیلا صراحت، او که روشنی صدایش را در سال 1383 هجری خورشیدی از دست داد. شاعر ی که از پرنده ها در شعر سخن می گفت و خود نیز تا دور دست هایی که  چشم ما به آن ها نمی رسد ، پرواز کرد. این نوشته را پیشکش می کنم:

 

     آرمیدن چه قدر دشوار است

 

1- لیلا غم بزرگی داشت که تنهایی بود. اگر دوستان مهربان هم داشت، سقف آیینۀ زنده گی اش با تنهایی «شکست کرد».

 هم با کوچه های شهر شعرش آشنا بودم، هم با کوچه یی که در آن، خانه اش قرار داشت.

لیلا صراحت با مادرش و برادرش در همان خانه زنده گی می کردند. سال ها می گذشتند اما لیلا نمی دانست و احساسِ گذشت آن همه سال ها را نمی کرد. این را هم نمی دانست که خانه اش در آیندۀ نزدیک به ویرانه میدل خواهد شد؛ که چنین شد.  نخست مادرش درگذشت و پس از مرگ لیلا برادرش خانه را شکل دیگری بخشید. پیش از این، هر شاعری که با او دوستی و رفت و آمدی داشت، وقتی از کوچۀ لیلا می گذشت ، می گفت اینجا خانۀ لیلاست. در حقیقت در نبود خودِ لیلا خانه اش از او سخن می گفت.

حالا دروازۀ چوبی با رنگ آبی و درخت توتی که از حویلی، قامتش افراخته بود و از کوچه هم نگریسته می شد، و پنجره یی که در یکی از اتاق هایش که از دیگر اتاق ها  بلند تر بود، کوچه و عابران آن را نگاه می کرد، دیگر وجود ندارند.  حالا آن خانه، بلند منزلی  است با ساختمانی مدرن. اما برای لیلا ویرانه.   

2 - در پیشاور پاکستان همچنان دیده بودمش ؛ پیش از آن که به هالند برود و در آن سرزمین به زیستن تن در دهد. در آن وقت، من نخستین بار بود که به پیشاور، شهر گل های ارغوانی اما سوزان، برای چند روز رفته بودم. با مامایم که او نیز چند سال پیش از شکستن لیلا دلتنگی های خود را در نای مرگ شکست، رفتیم به دفتر یکی از دوستانم هما ظافر که روزنامه نگار موفقی بود. او مسؤولیت مجلۀ صدف  را داشت، که بعد ها برای چندین سال من مسؤول صدف بودم. هما ظافر در همان سال ها مسؤولیت چند نشریۀ خوب دیگر را نیز یکی پی دیگر به عهده داشت. هما را پس از چند سال می دیدم. با هم نشستیم و صحبت کردیم که لیلا صراحت نیز آنجا سبز شد. هما ظافر ما را از آنجا به جای دیگری دعوت کرد و در زیر سایۀ هم تمامِ روز را نشستیم و از این در و آن پنجره سخن گفتیم. قرار بود مامایم عصر روز بیاید و مرا با خود به خانه اش ببرد . اما من ، لیلا صراحت و هما ظافر از پنج عصر دیر تر به دفتر هما ظافر که همان جا وعده گاه ما بود، رسیدیم. مامایم بدون من به خانۀ خود بر گشته بود.  چرا که تصور کرده بود من شاید به خانۀ لیلا رفته باشم. اما من که هیچ گاهی در هیچ جایی شب نمی نشستم، چهره ام پریشان شده بود و از یک سو راه خانۀ مامایم را به تنهایی هم نمی توانستم بیابم، همین قدر می دانستم که در «بورد» و در «کوچۀ پنجم» منزل مامایم قرار داشت. همین را شنیده بودم ، شاید نادرست شنیده بودم، بنابر این نشانی خانۀ مامایم را برای لیلا صراحت چنین گفتم: بورد، کوچۀ پنجم. لیلا صراحت پریشانی مرا می دانست تا هنگام شام با من کوچۀ پنجم را جستجو کرد اما پیدایش نکردیم. ابرهای  سر شکسته در همان لحظه اسپ های سرکشی شدندو راندند به سوی باران؛ باران به سرعت می بارید. عابری از ما پرسید: کی را جستجو می کنید؟

گفتیم خانۀ خود را. از شام گذشته بود. لیلا  گفت ناگزیر باید به خانۀ من بروی. از این کوچه ها باید هر چه زود تر خود را به بازار برسانیم.

از کوچه ها گذشتیم و به بازار رسیدیم. جاده ها پر از مردم بودند که اگر برگ دستم از دست لیلا رها  می شد، در میان آن همه مردم چون قطره یی از باران گم می شدم . رفتیم چون شب بستر خود را  در همه جا گسترده بود. ما از دریایی که آب در رگ هایش جاری نبود، اما سنگ و جنگل به خود نسبتش می دادند، گذشتیم و به خانۀ لیلا رسیدیم. خانۀ لیلا در بخش چهارمِ حیات آباد بود. که به «حیات آباد فیز فور» معروف است. شب را با دلهره و پریشانی سحر کردم. لیلا در آنجا هم تنها بود، تنها زنده گی می کرد. فردایش مامایم به خانۀ لیلا آمد و من با دیدن او تصور کردم که همه دنیا از آن من شده است. لیلا صراحت پریشانی مرا به مامایم قصه کرد و مامایم خندید و من با مامایم به خانه اش رفتیم.

روز دیگر لیلا باز هم سبز شد و این بار پریشانی آن روزِ مرا در هیئت شعری با خود آورده بود. شعری سروده بود به نام کوچۀ پنجم که آن شعر را به من اهدا کرده بود و همان لحظه شعر را با هم خواندیم و خندیدیم.

3 _ روزی لیلا از هالند برایم زنگ زد و از کسی شکایت کرد؛ از یکی از شاعران شناخته شدۀ ما که در مورد خودش و شعرش نقدی نوشته بود. لیلا گفت که در آن نوشته حرف های بی موردی هم گفته شده اند. لیلا چنین می گفت: من موافق با نظر ها ی او نیستم. به هیچ صورت موافق نیستم. من برایش گفتم: آن نوشته که تا این حد نا را حتت کرده، پس پاسخش را بنویس.

او با صدایی که تصور می کردی باد می جنباندش، نیمه شکسته گفت: نمی توانم چیزی بنویسم.  دست هایم می لرزند. و گفت آن گاه که قلم را به دستم می گیرم حتا انگشتانم ......

در اسپانیا بودم. در آنجا برای جشنوارۀ شعر و نویسنده گی  دعوت شده بودم که روزی از کابل پیام آمد: لیلا شعور خود را از دست داده است.

 رفتم و برایش زنگ زدم. پیامگیرش جواب می داد: لیلا صراحت روشنی ،لطفا پیام خود را بگذارید. باز هم زنگ زدم باز هم همان صدا.... نیم ساعت بعد زنگ زدم ....باز هم.....یک ساعت بعد........و پیام خود را گذاشتم. باز هم پیام گذاشتم.

فهمیدم که لیلا روشنی صدایش را از دست داده است. با خود گفتم: چند ماه پیش لیلا صراحت سخن می گفت ، زنده گی می کرد. اما حالا همه چیز برایش پایان یافته است. چه دشوار است این گونه سنگ بر خانۀ شیشه یی عمرِ انسان پرتاپ شدن.  زنده گی چنین است و مرگ را پذیرفتن هم چنین است. ناگزیری در پذیرفتن  و پذیرفتن از ناگزیری.

4 _ در روز بر گشتِ من از هالند به کابل تا فرودگاه امستردام مرا همراهی کرد. ساعت خود را از بند دستش گشود و آن را به بند دست من بست. ساعت، بند قهوه یی داشت و قابش چهار گوشه بود. هر چه گفتم نه، گفت این نزد تو باشد، ساعت خوبی است. در نزدت یادگار باشد. بیست دقیقۀ دیگر هم وقت داشتیم . در فرودگاه با هم نشستیم . بیست دقیقه گذشت و من ناگزیرانه با لیلا خداحافظی کردم. لیلا گریست؛ عمق دردش را گریست. من دانستم که لیلا غم بزرگی دارد که آن هم تنهایی است. پریشان شدم و تصویر گریستنش و  اشک هایش که می ریختند هر لحظه در برابرم ظاهر می شدند.

حالا می دانم که لیلا تا چه حد تنها بود و چه درد عمیقی داشت که چونان طوفان دروازه های دل او را شکستانده بود و قلب لیلا را به ویرانه مبدل کرده بود و در ویرانه هیچ کس نبود؛ جز گنجی که خودش بود.

5 _ لیلا صراحت می گریست . بر سبزه هایی که در ویرانۀ دلش سر زده بودند و داشتند می پژمردند.

در خانه اش در هالند نشسته بودیم، که گفت: اگر بمیرم خوب است که هیچ کس به خاطر مرگم چشم خود را نمی آزارد. برایش گفتم شما اول چرا از مرگ سخن می گویید و بعداً چرا چنین فکر می کنید! تبسمی کرد و گفت: نمی بینی که در خانه جز من کسی نیست. خودم هستم و درد هایم.  حتا با خنده گفت: اتاق خوابم برایم بگرید، یا مجسمه هایی که ساخته ام؟ یا شمع هایی که هر شب به خاطر نجات از تنهایی روشن  می کنم؟..........

پس از این که پیالۀ عمرش از قهوۀ دنیا خالی شده بود، امینه یگانه خواهرش به من گفت:  لیلا در روز های بیماری اش هیچ گاهی از مرگ نگفت. تا واپسین لحظه از مرگ نگفت و در نگاهانش نیز تصویر مرگ نگریسته نمی شد.

6 _ واپسین مجموعۀ شعرش را که روی تقویم تمام سال نام دارد، تنظیم کرد و من برای چاپ، آن را از هالند با خودآوردم. آن وقت در دفتر مرکز تعاون کار می کردم و مسؤول مجلۀ صدف بودم. کتاب لیلا از سوی این مرکز چاپ شد. این مجموعۀ شعرِ لیلا صراحت درست پنج ماه پیش از این که پنجرۀ زبانش را بر روی دوستانش ببندد، تن پوش چاپ را بر  تن کرده بود. کتاب به لیلا صراحت رسیده بود. به من زنگ زد و از چاپ کتابش راضی بود.

لیلا صراحت شعرِ مهربانی بود که هر گاه می خواندیش مصراع های نگاهانش به رویت لبخند می زدند اما درد از واژه هایش احساس می شد.

یک کلید خانه اش را به یکی از دوستانش سپرده بود که در دفتر مجلۀ حوا در تبعید همکارش بود تا اگر اتفاقی برای لیلا بیفتدو به دفتر کار خود نرود ، بیاید و حال لیلا را دریابد.

نخستین بار که اورا در هالند دیده بودم، در ظاهر با طراوت تر از گذشته به نظر می رسید و سر حال تر از سال هایی که در سرزمین خودش می زیست. در هالند یک اتاق خواب و یک سالون داشت. خانه اش سراسر آمیخته با صمیمیت بود. دو هفته در خانۀ لیلا بودم . مرا نمی گذاشت که حتا خانۀ مامایم که در آلمان زنده گی می کرد ، دیر تر بمانم. می گفت همین مدتی که اینجا استی با من باش.

من آهسته آهسته متوجه شدم که لیلا بسیار تنهاست. در خانه اش که بودم هر لحظه زنگ تیلفونش به صدا می آمد و شاعری و نویسنده یی و دوستی با لیلا سخن می گفت. اما پس از تمام شدن سخنان آن ها باز هم لیلا بود و تنهایی. ساعت زنده گی لیلا در حرکت بود. شب هم زنگ تیلفون شش صبح هم، دوازدۀ شب هم،و همین گونه ساعت زنده گی لیلا در حرکت بود. هیچ باور نمی شد که ساعت زنده گی لیلا از حرکت باز بماندو لیلا خانۀ خود را ترک کند و تیلفونش لیلا را ترک کند. در خانۀ لیلا جای پای شاعران و نویسنده گان نقش بسته بود.

لیلا صراحت مجسمه هم می ساخت. مجسمه سازی را در همان جا فراگرفته بود. چند مجسمه که خودش ساخته بود، میز خانه اش را و دست پنجره اش را زینت بخشیده بود. آن مجسمه ها کجا شدند؟ شکستند و با لیلا پیوستند؟ خانۀ لیلا کجا شد؟ آن خانه را پس از لیلا چه کسی درک کرد؟    

                    

7-  شعر های لیلا صراحت آواز هایی استند که از لیلا در نوار روزگار ضبط شده اند.

شاعرِ درد بر دوشی بود که نا گاهان شانه خم کرد و آن همه کوله بار  دردش را بر پشت جهان نهاد و خود بی نیاز از همه چیز شد. گفتند: لیلا صراحت مرد. مردن خود کاری است که انجام می شود. خواهی نخواهی انجام می شود و انسان  به مرحلۀ دیگری می رسد. این مرحلۀ دیگر جز خودِ مرگ چیست؟ رازی است در نیافتنی؟ یا صدایی است که شنیده نمی شود؟ که گاهی خاموشی و گاهی صدایی خاموش تفسیرش می کنند. شاید مرگ بی نیازی انسان است. اما بیدل شاعر متفکر چنین تصویر پردازیی از مرگ دارد:

 مرده هم فکر قیامت دارد

 آرمیدن چه قدر دشوار است  

لیلا صراحت شاعر آبی سرا و آزادی آوا بود. هم دریا می شد هم بادیه . گاهی چنین می شد گاهی چنان.گاه مانند دریا افقی فریاد می کرد و گاه مانند بادیه از خود می گذشت و لیلا می شد.  اینک نقش گام هایش در خیابان شعر بر جا مانده است.                      

ما گم شده بوديم

 ما در كوچة پنجم گم شده بوديم

 در پيچ پيچ كوچه

                        دلهره يي بود

                     از گم گشته گي

 سرگشته و آواره

 اضطرابي بود در ما

 اضطرابي است در آواره گي

 درگم گشته گي

 پيچ در پيچ آه

        كوچه را انتهايي نبود

 كوچه آه بود

 ديوانه ها

 ديوانه بوديم ما شايد

عابري سيگارش را با شعلة نگاهي روشن كرد

 عابري شهاب ثاقب لبخند را،

                     هدية مان كرد

 و زير لب پرسيد

 كجا را مي جوييد

 ما با پلك هاي فرو افتاده

                     آهسته

                      گفتيم

خانة خویش را

       . . .

( بخشی از شعر کوچۀ پنجمِ لیلا صراحت در "روی تقویم تمام سال" )

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 20:25  توسط خالده فروغ  | 

به تاریخ یازدهم و دوازدهم فروردین ماه امسال همایش بین المللی رابعۀ بلخی در شهر دوشنبۀ تاجیکستان برگزار شده بود که من هم در آن گرامیداشت شرکت داشتم و یک هفته را با تاجیکستان بودم. اینک جریان سفرم را در تاجیکستان در این صفحه میگذارم: «ازدوشنبه تا دوشنبه در دوشنبه» آن سوی دریا با این که از من فاصله نداشت اما بسیار از من فاصله داشت. آن سوی دریا را سال ها بود که ندیده بودم. سال ها چی که اصلا هیچگاهی ندیده بودم.سرزمین رودکی پدر شعر فارسی را. در حقیقت دریا با دو رویش موجب ایجاد فاصله شده بود. دریا ست که این سو و آن سو را به وجود آورده است و ما از مردمان این سوی دریا شده ایم. همایش بین المللی رابعۀ بلخی نخستین شاعر بانوی زبان فارسی در آن سوی دریا برگزار می شد. رابعه که معاصر با رودکی بود و هنگامۀ شعر به سوخته گی رسیده اش بلخ و فضای محافل ادبی و شعری روزگار خودش را فرا گرفته بود، آن هنگامه تا روزگار ما نیز رسیده است. او به عنوان نخستین بانوشاعر فارسی با شعر سر فرازش اگر اندک هم از او بر جا مانده است، مطرح بوده است و خواهد بود. آن سوی دریا یعنی تاجیکستان؛ دوشنبه در ساعت پنج عصر، کوچه های فضا را یکی پی دیگر گذشتیم و حقیقتِ ابر ها را همچنان نگریستیم . وقتی آدم دنیا را با همه بزرگی اش نگاه می کند و به زمین و آسمان و زمان می اندیشد، واقعا همه چیز را کوچک می یابد. آن گاه که در ساعت شش و نیم به وقت این سوی دریا از فضا به زمینِ آن سوی دریا در حال فرود آمدن بودیم، خانه و شهر ها و کوچه ها و انسان ها و موتر ها و همه و همه کوچک به نظر می آمدند و من این همه را شبیه بازیچه های کودکان احساس می کردم که این سوی دریا صاحب بازیچه های زیبا و جالب و آباد با کودکان شاد و با طراوت است، اما آن سوی دریا در واقع صاحب بازیچه های کهنه و فرسوده ،کودکان غمگین و هوای خاک اندود است. فرود آمدیم. آقای شمس الحق آریانفر رایزن فرهنگی اینسوی دریا در آنسوی دریا، آقای شمس الدین محمدی از پژوهشگران آنسوی دریا، آقای زمان از هموطنانم برای پذیرایی مان تشریف آورده بودند. هوای شهر دوشنبه بسیار دلپذیر و گوارا بود. این دو بزرگوار تا هوتل وخش همراهی مان کردند. هوتل وخش ساختمان قدیمی داشت. سقف های بسیار بلندِ دهلیز ها و اتاق ها و همچنان مینیاتوری سقفها با رنگِ تنها سفید برایم دیدنی بودند. دوستان گفتند این هوتل از روزگار استالین است. برایم جالب بود. کلید اتاق 117 را به من و خانم سهیلا دادند. این شماره را در دومین طبقه یافتیم. نام استالین در خاطرم بود. طبیعت من به گونه یی است که همیشه هر چیزی را با قدیمی بودنش بیشتر می پسندم. وقتی نام استالین را شنیدم، هوتل را با دقت بیشتر نگاه کردم و پرسش های بیشتری در پیرامون هوتل وخش در فضای ذهنم مانند ابر ها این سو و آنسو پدیدار میشدند. منتظر فردا ماندم تا دوستان تاجیکی ام را دیدار کنم و در فضای ذهنم ابر های پرسش ها به باران تبدیل شوند. بانویی خوش سیما و خوش برخورد که در آنجا خدمت کار بود. آمد و گفت : من عدالت هستم . هر آنچه به کار تان باشد از من بخواهید. ما در پاسخ گفتیم تشکر. شب گذشت و روز آمد. روزنه های اتاق مان را گشودیم و خیابان ها را نگاه کردیم. ساعت هشت صبح بود که آقای شمس الدین محمدی و بانو انظورت که از مهمانداران ما بودند، سبز شدند و ما را برای صرف صبحانه در رستورانتی که در کنار هوتل وخش قرار داشت و صاحبش مردی ایرانی بود، بردند. آنجا با دوستان ایرانی آقای زین العابدین درگاهی، آقای گل افشانی، داکتر پروین ناهیدی و بانو اکرم سادات مهربخش که آنها نیز از مهمانان همایش بین المللی رابعۀ بلخی بودند، دیدار کردیم و باهم یکجا به خوردن صبحانه پرداختیم. همان روز با بانو نرگس که تاجیکستانی بود و همسرش آقای رجا مردی از این سوی دریا دیدار کردیم ما را به خانۀ خویش دعوت کردند و سپس با آنها در بازاری که پنجشیر نام داشت، گردش گردیم و بازار گنجینه را همچنان دیدیم. چهارشنبه یازدهم فروردین ماه نخستین روز همایش بین المللی رابعۀ بلخی در تالار همایش های وزارت فرهنگ تاجیکستان بر گزار میشد. آقای صادق عصیان از شاعران خوب و صمیمی ما که در تاجیکستان دانشجوی دورۀ ماستری یا فوق لیسانس بود ، برایم زنگ زد. او آمدن مرا به آنسوی دریا خوش آمدید گفت. هنوز شب سه شنبه با ما بود . سه شنبه شب را من و بانو سهیلا با آقای آریانفر و آقای شمس الدین محمدی و آفای صادق عصیان و آقای اسدالله حارس از استادان دانشگاه بلخ که ایشان هم در تاجیکستان دانشجوی ماستری بود، قدم زدیم. شب که آمد، رفتیم به سوی میدان رودکی. آرامشی ویژه در آنجا احساس می شد و صدای فواره های آب با رنگ های سبز و سرخ و بنفش و زرد و آبی و....که نمای رو در روی تندیس رودکی را ساخته بودند،زیبایی شگفتی داشتند. به تندیس رودکی نگریستم؛ چه شکوهی داشت. اما نگاه کردم که در کنار تندیس با خط سریلیک نوشته شده بود: رودکی و دیگرش را ندانستم. مرا این اندیشه ها در خود فرو بردند؛ در سرزمینی که از رودکی است و زبانی که از رودکی بود و هست و با این زبان چه با شکوه سروده بود و نوشته بود: بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی ریگ آموو درشتی های او زیر پایم پرنیان آید همی چگونه از تکلم کننده گان و فرزندان این زبان که با این زبان سخن می گفتند و همچنان می نوشتند، خط فارسی را گرفتند. اگرچه استادان و دانشمندان و تعدادی از مردم آن دیار به خط فارسی مینویسند، اما در مجموع استعمار زبانی و خطی تا امروز بر آن سوی دریا مسلط است. اما اکنون گرایش بیش از حد برای دوباره به دست آوردن خط پارسی در میان صاحبان این زبان در آن سوی دریا آنقدر وجود دارد که امید واری ها را در زمینۀ فرا گیر شدن خط فارسی و در گام دوم نشستنِ خط فارسی بر جای خط سریلیک بیشتر و بیشتر می سازد. اینسوی دریا نیز با دشواری های جانکاه دیگری رو در رو است. به ویژه زبان فارسی در این سوی دریا با مشکلات دیگری سر در گریبان است.در آنسوی دریا تنها مشکل خط از مشکلات اساسی میتواند باشد. اما این سوی دریا را دشواری ها ی گوناگون می آزارند. دشواری..........چه بگویم...... سراسر دشواری. چه بگویم. چهارشنبه یازدهم فروردین ماه نخستین روز همایش بین المللی رابعۀ بلخی در تالار همایش های وزارت فرهنگ تاجیکستان بود. در همایش، سخنرانی ها در پیرامون شخصیت و شعر و چیستی کلام رابعه آغاز یافتتند. در بخشی از همایش گلرخسار شاعر مشهور و دوست داشتنی تاجیکستان ریاست مجلس را بر دوش داشت و با ظرافت بسیار و نکته سنجی تمام سخن میگفت. آقای آریانفر در سخنرانی اش رابعه را کسی خواند که ادعایی داشته است. یعنی در پهلوی این که شعرِ برازنده میسرود، چون دختر شاه بود خود نیز پادشاهی می خواست و همراهی بکتاش در این مورد برای رابعه مهم بود. دانشمندان و نویسنده گان تاجیکستان و ایران که در این همایش شرکت داشتند، به خواندن مقالت ها و نوشته های خویش پرداختند. در این همایش تاکید بر این بود، که نباید فراموش کنیم بزرگداشت از رابعۀ بلخی و شخصیت هایی مانند او، ما سه سرزمین فارسی زبان را با هم پیوند بیشتر میدهد و دیگر این که اگر چه رابعۀ بلخی از آنِ همه فارسی زبانان جهان به ویژه سه حوزۀ فارسی زبان است، اما از آن جا که زادگاه رابعه، بلخ بوده است و آرامگاهش نیز در بلخ است، جا داشت که این یاد واره و این بزرگداشت، به همت شاعران و فرهنگیان و فرهنگ دوستان سرزمین ما در اینجا به ویژه در زادگاه رابعه در بلخ برگزار می شد. اما در قطعنامه یی که در پسین گاهِ همایش به تصویب رسید و خوانده شد، یکی از مواردش این بود که باید به همایش بین المللی رابعه همه ساله پرداخت وسال آینده این بزرگداشت یا در ایران ویا در افغانستان بر گزار شود. همچنان گفته شد که جایزۀ رابعۀ بلخی به بهترین مجموعۀ شعر،در همان روز برگزاریِ این همایش باید اهدا شود. در این همایش در پیرامون شخصیت و شعر رابعۀ بلخی و سوخته گی کلامش به این گونه سخن گفته شد: رابعۀ بلخی از آن شاعران و سخنوران بزرگیست که دیوان های شعر شان در اثر کتاب سوزی ها و فرهنگ ستیزی های غارتگران و دشمنان تاریخ و ادبیات فارسی دری از میان رفته اند. اما اندک شعری که از رابعۀ بلخی البته از نگاه کمیت بر جا مانده است، نشان دهندۀ قوتِ کلام و بزرگی اوستند. در همایش همچنان شاعران اشتراک کننده از هر سه سرزمین به شعر خوانی پرداختند. در این همایش موسیقی به گرمی و جذابیت همایش افزود. آواز خوانی به نام عبدالمجید وارث غزل حضرت بیدل را دلنشین میخواند: زنده گی نقد هزار آزار است هر قدر کم شمری بسیار است مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است همه با هم روز پنجشنبه را در قلعۀ حصار بودیم. از آن مکان تاریخی دیدار کردیم. غذای چاشت را هم در یکی از رستورانت های محلی آنجا خوردیم و دوباره بر گشتیم. در مسیر راه بانو گلرخسار با صدای بلند میخواند: از منِ بیگانه بگذر / از منِ افسانه بگذر/ از منِ دیوانه بگذر/ رفتم که رفتم/ رفتم که رفتم/ فضا با این آواز خوانی شاعر پر آوازه بانو گلرخسار عاطفی شده بود . آقای گل افشانی که از دوستان ایرانی بود، میگریست. اشک هایش یکی پی دیگر فرو میریختند. دیگران هم قطره های اشک های خود را نمی توانستند پنهان کنند. روز جمعه ساعت ده تا دوازده در انستیتوت شرق شناسی دعوت بودیم. آقای آریانفر نیز حضور داشت. در آنجا با صمیمیت و محبت فراوان رو در رو شدیم. رییس انستیتوت شرق شناسی کرامت الله عالم اف که هم شاعر بود و هم استاد فلسفه ریاست این محفلِ صمیمانه را بر دوش داشت. او با سخنان خود از ما پذیرایی کرد. استاد صوفی زاده یکی از دانشمندان آن سوی دریا نیز در آنجا سخن گفت. سپس شعر خواندیم و صحبت ها در پیرامون شعر و ادبیات ادامه داشت. همچنان پرسش و پاسخ نیز در زمینه صورت میگرفت. انستیتوت شرق شناسی کتابخانه یی به نام استاد خلیلی داشت که از آن همچنان دیدار کردیم . جعفر رنجبر مسوول آن کتابخانه بود. چاشت همان روز در چایخانۀ راحت، مهمان استاد صوفی زاده بودیم. روز دیگر با دوستان ایرانی یکجا در خانۀ بانو انظورت که خود دکتور ادبیات بود، رفتیم. سفرۀ جذاب و رنگینی در آنجا هموار بود. هر لحظه سفره رنگین تر می شد. با استاد رحمان رجبی از دانشمندان تاجیکستان نیز در همانجا یعنی در خانۀ خودش آشنا شدم. او در مورد زبان مشترک و تاریخ مشترک و ادبیات مشترک ما سخن میگفت. روز دیگر آرامگاه مولانا یعقوب چرخی را هم زیارت کردیم. در آنجا درختان بسیار بلند نگاه مان را به سوی خود میکشاندند. در کنار کاجی که قامت بسیار بلند داشت، قرار گرفتیم. گفتند: روایت است که این را مولانا جامی با دست خود نشانده است. پنج عصر بود که از آرامگاه مولانا یعقوب چرخی بر گشتیم و شب را در پارک اپراولت با مسعود میری و فروزان از دوستان ایرانی،آقای آریانفر، خانم سهیلا و آقای صادق عصیان ؛ مهمان آقای جعفر رنجبر بودیم .دوشنبه رفتیم انجمن نویسنده گان، که به اتفاق نویسنده گان، معروف است. رییس اتفاق نویسنده گان را که مهمان بختی می گفتندش دیدار کردیم؛ نویسنده گان دیگر را مثلا آقای شکور زاد را نیز دیدیم که عاشق مسعود و کارنامه هایش بود و کتابی را که در همان تازه گی ها بر مسعود و در پیرامون کارنامه های مسعود به چاپ رسانده بود به من تقدیم کرد. آنگاه که از اتفاق نویسنده گان بیرون آمدیم، در دیوارِ انجمن نویسنده گان ( اتفاق نویسنده گان) با شخصیت های ماندگار و بزرگ شعر و ادبیات زبان ما بر خوردیم. که تن پوش های قهوه یی بر تن داشتند. حافظ، که به لسان الغیب معروف است، ابوعلی سینای بلخی، او که گفته بود: دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت/ یک موی ندانست ولی موی شگافت/ اندر دل من هزار خورشید بتافت/ اما به کمال ذره یی راه نیافت/ عمر خیام چهره یی که با اندیشۀ نهیلیستی اش یکی از شخصیت های جهانی است نیز در آن دیوار قامت افراخته بود. شاعری که می گفت و هنوز هم میگوید و خواهد گفت: چون عهده نمی شود کسی فردا را/ حالی خوش کن تو این دل شیدا را/ می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه/ بسیار بتابد و نیابد ما را/ حضرت سعدی هم آنجا با کتاب پند آموزانه اش در دست، ایستاده بود و این حکایت پند آموز را بر زبان جاری کرده بود:« هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق بر جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.» صدر الدین عینی همچنان در کنار آنها ایستاده بود. آنسو تر ابوالقاسم لاهوتی را دیدم که در برابر گورکی نشسته بود و در جریان بحثی و سخنی با همدیگر بودند. زنده گی آخر سرآید بنده گی در کار نیست/ بنده گی گر شرط باشد زنده گی در کار نیست/ از حقارت گر ببارد بر سرت باران در/ آسمان را گو برو بارنده گی در کار نیست/ گر که با وابسته گی دارای این دنیا شوی/ دورش افگن این چنین دارنده گی در کار نیست/ . گویی از تندیس لاهوتی همین فریادش بلند میشد. برای غذای چاشت به خانۀ آقای شمس الحق آریانفر نویسنده و پژوهشگر رفتیم. خانم آقای آریانفر آسیه جان و فرزندان شان، مهمان نوازی بیش از حد و فراموش ناشدنی برای ما انجام دادند. عصر همان روز من و خانم سهیلا با مسعود میری یکی از دوستان ایرانی و آقای شمس الدین محمدی از دوستان تاجیکی و آقای آریانفر شب را باز هم در خیابانی که به نام خیابان بخارا یاد میشد، به گردش رفتیم. میدانِ سامانی نیز با تندیس اسماعیل سامانی که سر فرازانه ایستاده بود، زیبایی خود را داشت . در کنار میدان ابو علی سینای بلخی که تندیسش غرور انگیز در برابر چشم ها قرار می گرفت، نیز با اشتیاق تمام گام گذاشتیم. سر انجام آنسوی دریا را برای آنسوی دریایی ها گذاشتیم و خویش، آمدیم این سوی دریا. آنسوی دریا (تاجیکستان) این سوی دریا ( افغانستان). رابعۀ بلخی و رودکی اصطلاح این سوی دریا و آنسوی دریا را نمی شناختند و هر دو سوی دریا از آنها بودند. به این سخن اندیشیدم و این شعر را با خود خواندم: در جشنوارۀ بزرگداشت واژه ها حقیقت را راه ندادند زیرا لباس رسمی بر تن نداشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 10:10  توسط خالده فروغ  | 

                   تا کی دگر به هم رسد این تخته پاره ها

  ایران اسمی است که بر زبان آوردن آن و اندیشیدن در پیرامون آن مرا به اصلم نزدیک می کند:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

آری ایران که من بودم و از من بود و ما بودیم و از ما بود؛ اکنون ، آن تن واحد نیست.

ایران تنی بود که هر عضوش از هم جدا ماند و  نام اصلی هر عضو جدا مانده از هم، از کتاب روزگار گم شد. و اسم تازه یی بر آن ها گذاشته شد. خراسان که افغانستان شد بخارا که تاجکستان شد خوارزم که ازبکستان شد و مرو که ترکمنستان شد. خوب من آرزویم این است که روزگاری اگر من باشم یا نه ما باشیم یا نه این تن بار دیگر اعضای خود را با نیروی حقیقت دریابد و همان تن واحد به میان آید. اگر بگذارند که «این وطن دوباره وطن شود». 

به ایران سفری داشتم؛ به ایران که آن هم عضوی از همان تن(ایران بزرگ) است.  همایش صد سال شعر زنان فارسی سرا برگزار می شد. من از افغانستان در این همایش دعوت شده بودم و برادرم احمد شعیب با من همراه بود. این همایش در دانشگاه الزهرا برگزار می شد. در بیست و هفتم مهرماه، هنگام ظهر بود که از  فرودگاه کابل «آسمان» را پیمودیم و پس از نشستی در مشهد باز هم در «آسمان »  پرواز کردیم و در ساعت هفت شام رسیدیم به تهران. دو بانویی که تبسم و صمیمیت از چهره و لب های آن ها موج می زد، و از برگزار کننده گان همایش بودند با دستۀ گلی به طراوت و زیبایی خود آن ها به پذیرایی ام آمده بودند. بانو سحر سهرا بی با صمیمیت و لطف بسیار مارا به هوتل جهان بردند. شب را در هوتل جهان به روز بردیم و ساعت هشت و نیم صبح برای خوردن صبحانه در رستورانت هوتل جهان رفتیم. پس از آن با بانو فرهادی آشنا شدم. او ما را تا مکانی که همایش در حال اجرا شدن بود،  همرا هی کرد. برادرم شعیب در اثر تبدیل هوا به بیماری سرما خورده گی دچار شده بود. بانو فرهادی برای او دوای مسکن داد و در نتیجه حالش اندکی خوبتر شد.

خوان همایش صد سال  شعر زنان فارسی سرا بر سه شنبه بیست و هشت میزان گسترده بود. سخن رانی ها  جاری شدند و نوشته ها و مقالت هایی در زمینۀ شاعر بانوان  ایرانی از پروین اعتصامی گرفته تا ژاله اصفهانی و پیرایه یغمایی و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی و طاهره صفار زاده و فرشته ساری و فاطمه راکعی و گراناز موسوی و دیگران..... خوانده شدند . نوشته ها بیشترینه از سوی شاعر بانوان و نویسنده بانوان و پژوهشگر بانوان قرائت می شدند. اسماعیل امینی از شاعران امروز ایران را همچنان در آن جا دیدم . او مقالتی در پیرامون فمینیسم و شعر زن مسلمان با نگاهی به اشعار خانم فاطمه راکعی ارایه کرد. من آقای اسماعیل امینی را نخستین بار در جشنوارۀ گل سوری که مهمان کابل بود، دیدار کرده بودم و گفت و شنفتی نیز با او در برنامۀ ادبی کاخ بلند در دری که گرداننده اش استم، و از سوی رسانۀ تصویری طلوع بازتاب می یابد، در پیرامون چند و چونی شعر داشتم که نشر هم گردیده بود. در همان روز گلرخسار شاعر شناخته شدۀ تاجیک را هم برای نخستین بار دیدم و باهم صحبت کردیم . او با نهایت صمیمیت می گفت: ما وشما یکی هستیم و دو سه کتاب شعرش را برایم هدیه داد. در بخشی از همان روز شعر، خوانی آغاز یافت. بانوانی از نسل های مختلف انقلاب در آن همایش شعر می خواندند و من از نیوشیدن آن ها لذت می بردم. گل رخسار هم دو سه شعر خواند. من هم شعر خواندم و با استقبال و صمیمیت بسیار رو در رو شدم. شعر خوانی تا ساعت نه شب ادامه داشت.  غذا را هم در هنگام چاشت و هم شب هنگام در رستورانتی که به شیوۀ سنتی آذین شده بود،و در  همان حوزۀ دانشگاه الزهرا قرار داشت، صرف کردیم. پس از آن که ساعت، از کوچۀ ده شب هم گذشته بود، آن جا بودیم. همایش، بر چهارشنبه بیست و نه میزان همچنان گستردش یافت. در روز دوم باز هم گرداننده که بانویی خوش صدا بود با چند بیت از شعر پروین اعتصامی همایش را آغاز کرد. ریاست مجلس را داکتر فاطمه راکعی بر دوش داشت. همچنان بانو حسینی در همان بخش همایش در پیرامون جریان شناسی شعر زنان سخن می گفت. در جریان همایش با بانوی پژوهشگر دیگری که اسما حسینی مقدم می گفتندش، آشنایی پیدا کردم. او کتاب مرا «رمان پایان ناپذیریست گورستان» می خواند و چیز هایی در پیوند با آن می نوشت. بعد نوشته اش را به من داد و من که نوشته اش را در پیرامون کتابم خواندم، شگفتی زده شدم که چه گونه توانسته ایقدر زود زبان مرا بفهمد.

 بخش دیگر همایش در همان روز برای فروغ فرخزاد اختصاص داده شده بود. تمام نوشته ها و پژوهش ها در زمینۀ شعر فروغ فرخزاد قرایت شدند. بخش دیگر پیوند داشت به شعر افغانستان و تاجکستان. داکتر فاطمه راکعی گردانندۀ این بخش بود. گل رخسار و مطلوبه و داکتر نورعلی نورزاد نماینده گان تاجکستان بودند و شعر و نوشته هایی در زمینۀ شعر زنان تاجیک خواندند. من در پیرامون وضعیت شعر بانوان در افغانستان سخن گفتم و همچنان شعر خواندم. محمد کاظم کهدویی که چند سال پیش به عنوان رای زن جمهوری اسلامی ایران در افغانستان کار می کرد، نیز مقالتی در پیرامون شاعر بانوان افغانستان خواند. در پایان این بخش نشان افتخار همایش صد سال شعر زنان فارسی سرا را  من و دیگران  به دست آوردیم. این همایش، همایش پر محتوا و پر باری بود.

در واپسین شبی که فردایش قرار بود به کابل برگشت کنیم، همراه بانو مینا حسنی که خانم نویسنده و پژوهشگر بود و پژوهشی در پیرامون شعر های گراناز موسوی یکی از شاعر بانوان جوان ایران در همان همایش انجام داده بود، به سوی منزل شاعر پر آوازه سیمین بهبهانی رفتیم.

........ دروازه را که گشودیم در نگاه اول سید علی صالحی شاعر سپید سرا را دیدیم و با هم معرفی شدیم. سپس پیشتر رفتیم و سیمین بهبهانی را دیدیم. او از ما پذیرایی کرد. در آن شب جمعی از شاعران و نویسنده گان ایران  در خانۀ سیمین بهبهانی مهمان بودند. سپانلو نیز همان جا بود. با خانمِ محمد حقوقی و خانمِ حمید مصدق در همان شب آشنا شدم. خانم محمد حقوقی از همسرش یادی کرد و گفت که دو ماه می شود از جهان رفته است و مرا تنها گذاشته است. و همچنان گفت: که فرزندی ندارد.من گفتم: او( محمد حقوقی) با نوشتن«سلسلۀ شعر زمان ما» ادامه دارد و نام و صدایش زنده است. آخر، این تنها صدا نیست که مانده است؟

همچنان تصویر  خانم حمید مصدق را در کتابی که به کوشش شهین حنانه چاپ شده بود، و موضوع کتاب را گفتگو با همسران شاعران و نویسنده گان تشکیل می داد، چندین سال پیش دیده بودم و در شبِ خانۀ سیمین، با او معرفی شدم. گفت : من لاله استم. لاله خود نیز استاد دانشگاه و زنی پژوهشگر بود. او نیز از همسرش یادی کرد و گفت: یازده سال می شود مصدق را گم کرده است و حالا بی او زیستن را عادت کرده است؛ همچنان از دخترانش غزل و ترانه سخن گفت.

 شب جالبی بود. سیمین خود ریاست آن شب را به عهده داشت. از گلرخسار خواهش کرد که شعر بخواند . گلرخسار هم صحبت کرد و هم شعر خواند. در میان سخنانش از من گفت و چنین گفت که من مانند خالده نمی توانم خود شعر سیمین را بخوانم و خود بنویسم. که از این جهت کم هستم. بعد  بانو سیمین بهبهانی از من خواست تا شعر بخوانم. من چند شعر خواندم و در پیرامون شعرفارسی دری در افغانستان سخن گفتم.

در سال هایی که نخستین شعر هایم منتشر شده بودند، همچنان یکی دو شعر من با زنده گی نامه ام در مجلۀ شعر ایران در همان شماره اش که به شعر افغانستان اختصاص داده شده بود، و با کوشش ها و تلاش های  محمد حسین جعفریان شاعر و نویسندۀ ایرانی که برای افغانستان هم کار می کرد، چاپ و منتشر شده بودند. که یکی از همان دو شعر را در یک برنامه یی با گرداننده گی آصف معروف که برای شعر بانوان فارسی سرای افغانستان در نظر گرفته شده بود و از سوی رادیوی بی بی سی بازتاب یافته بود، سیمین بهبهانی خوانده بود و در پیرامون شعر من نظر خود را بیان کرده بود. بیتی از آن شعر را در این مجال می نویسم:

ای برده ها زخویش بلالی بر آورید

از کارگاه روح کمالی بر آورید

من در شبی که به خانۀ سیمین بودم، در میان سخنان خود از این موضوع هم به عنوان خاطره یاد آوری کردم و سیمین گفت: پس خدا را شکر که امیدواری ام به شعرت درست بوده است. در آن شب سیمین خود نیز غزلی از غزل هایش را خواند. فاطمه راکعی هم شعر خواند وهمچنان دیگران. در میان برنامۀ آن شب که در خانۀ سیمین جریان داشت، آواز خوانی نیز می خواند و چه زیبا می خواند:

امشب ما را/ تو غنیمت بدان تا سحر/ ورنه بجویی/ تو ما را و نیابی دگر. شب جالبی بود. ساعت از یازده گذشته بود و شبِ خانۀ سیمین با شعر و آواز همچنان ادامه داشت. من و بانو مینا حسنی از همه برای رفتن اجازه خواستیم و سیمین بهبهانی با دخترش امید تا دروازۀ حویلی ما را همراهی کردند و خداحافظی کردیم. در راه افتادیم و بانو مینا حسنی مرا با لطف بسیار تا هوتل جهان همراهی کرد. فردای آن شب از فرود گاه تهران با برادرم احمد شعیب که همراهم بود، باز هم آسمان را پیمویم و در مشهد پیاده شدیم و پس از دو ساعت بازهم دست آسمان را گرفتیم و سر انجام به کابل رسیدیم. دخترم نیروانا و همسرم وحید وارسته و نور احمد پاییز شاعر جوان و گردانندۀ برنامۀ بامداد خوش که از سوی رسانۀ تصویری طلوع بازتاب می یابد، به پذیرایی ما آمده بودند. راه خانه را پیمودیم. من در جریان راه، این شعر را با خود خواندم:

که گفته است

به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است

که من

زبام خانۀ خود تا به بام همسایه

دو آسمان دگرگونه سال ها دیدم  

 و سپس به این موضوع اندیشیدم که در میان سرزمین بزرگ آریانا که همان ایران است مرز ها گذاشته شده است و نظر به چنین مرز بندی، ما به همسایه های همدیگر مبدل شده ایم. ایران، تاجکستان و افغانستان. اما به یک زبان سخن می گوییم و فرهنگ مشترک داریم به ویژه فرهنگ مشترک گذشته که ریشۀ همۀ ما در آن جاست.

 و به این اندیشیدم که در یک سخنِ دیگر ادبیات مرز نمی شناسد و به این اساس زمین مادر است و سرزمین های مختلف فرزندانش. اما با این همه این مصراع صایب را  با خود زمزمه کردم:

تا کی دگر به هم رسد این تخته پاره ها           

خالده فروغ

پاییز 1388

کابل

(این نوشته در روزنامهء ماندگار در کابل به چاپ رسیده است.)                       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 4:52  توسط خالده فروغ  | 

چند شعر از کتاب تازه منتشر شده ء «همیشه پنج عصر»:

       پدرود

همین اقلیم عشق اندود هم دیگر نمی خواند

و تقویمی که از من بود هم دیگر نمی خواند

همان رویا که از دوری روحم اشک می افروخت

مرا با واژه ء پدرود هم دیگر نمی خواند

از آزادی از اٌن جنگل سرشت سبز آوازه

قناری قفس اٌلود هم دیگر نمی خواند

سرود دستهایم را که با اسطوره می پیوست

گل پرپر صدای رود هم دیگر نمی خواند

 

 همیشه پنج عصر

سطرهای بنفش نگاهم را خط خط میکنند

                                                                    عبث

با قلمی که ابریست

واژه هایم را

هجا هجا

              می شکنند

تا مصراعی از عشق نخوانم

صدایم را بریده اند

اگرچه خونین

اگرچه زخم اٌ گین

در نوار قلب عشق ضبط می شوم

اما نومیدی نیرومندتر است

گامهایم با پیش رفتن انس نمی گیرند

و تحرک گناه نا بخشودنی روزگار است

همیشه از نشستن و شکستن و سکوت

                                                      اٌ یینه ء مرا اندرز داده اند

ساعت زمان ما

همیشه پنج عصر است

هیچگاهی پنج بامداد نبوده است

هیچگاهی از برکه ء یادم نخواهد رفت

که تحرک گناه نا بخشودنی روزگار است

همیشه بوی غروب در مشامم اندوه می آوَرد

مجسمه ء کوهی در من شکل میگیرد

و هر شب با گریستنی طولانی

فرو میریزم

شهر فریاد زنگار بسته است

                                  خسته است

کلکین خانه ء ما اٌ ژنگین کلام است

با دیوار در میان میگذارد

بیداریی را که به اٌن نرسیده است

این بار، باران

                  در گرداگرد باد میوزد

و دستان درختان را

بی هیچ سنجشی به زمین پرتاب میکند

نای

نای تنهایی باید نواخت

 

    از آتش

دلم را تا حقیقت میکنم اٌرایه از اٌتش

و در شبهای سردش میگذارم مایه از اٌتش

ز صحرای صدایی میشود پروانه یی را جست؟

که در اندیشه ء بالش ندارد اٌیه از اٌتش

درختان زمان اندوه خود را اٌتشین خوانند

کبوترواره ء اشکم شود پیرایه از اٌتش

چنان اٌتشفشانی کوه روحم را بر انگیزد

که می افتد به رودستان چشمم سایه از اٌتش

سحر میسوزد از غربت غروب از درد میمیرد

کسی را هست در فانوس دنیا پایه از اٌتش؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:21  توسط خالده فروغ  | 

 

    حقیقت سپید عشق

به غصه های شب که فکر میکنم

به یاد گیسوان خویش میشوم

که بوی غربت و شکست میرسید

ز نردبان بیقرار نسل شان

کنون که بالش سکوت خویش را به زیر بازوان شب گذاشتم

دگر به کوچه های خواب

قدم نمینهم

دگر همیشه با تو ام حقیقت سپید عشق

زمین تحمل حماسه صدام را نداشت

به مرز فکر ابرها رسیده ام

صدایم آبشار ماه میشود

و چهره حسادت عطش سیاه میشود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط خالده فروغ  |