پدرود
همین اقلیم عشق اندود هم دیگر نمی خواند
و تقویمی که از من بود هم دیگر نمی خواند
همان رویا که از دوری روحم اشک می افروخت
مرا با واژه ء پدرود هم دیگر نمی خواند
از آزادی از اٌن جنگل سرشت سبز آوازه
قناری قفس اٌلود هم دیگر نمی خواند
سرود دستهایم را که با اسطوره می پیوست
گل پرپر صدای رود هم دیگر نمی خواند
همیشه پنج عصر
سطرهای بنفش نگاهم را خط خط میکنند
عبث
با قلمی که ابریست
واژه هایم را
هجا هجا
می شکنند
تا مصراعی از عشق نخوانم
صدایم را بریده اند
اگرچه خونین
اگرچه زخم اٌ گین
در نوار قلب عشق ضبط می شوم
اما نومیدی نیرومندتر است
گامهایم با پیش رفتن انس نمی گیرند
و تحرک گناه نا بخشودنی روزگار است
همیشه از نشستن و شکستن و سکوت
اٌ یینه ء مرا اندرز داده اند
ساعت زمان ما
همیشه پنج عصر است
هیچگاهی پنج بامداد نبوده است
هیچگاهی از برکه ء یادم نخواهد رفت
که تحرک گناه نا بخشودنی روزگار است
همیشه بوی غروب در مشامم اندوه می آوَرد
مجسمه ء کوهی در من شکل میگیرد
و هر شب با گریستنی طولانی
فرو میریزم
شهر فریاد زنگار بسته است
خسته است
کلکین خانه ء ما اٌ ژنگین کلام است
با دیوار در میان میگذارد
بیداریی را که به اٌن نرسیده است
این بار، باران
در گرداگرد باد میوزد
و دستان درختان را
بی هیچ سنجشی به زمین پرتاب میکند
نای
نای تنهایی باید نواخت
از آتش
دلم را تا حقیقت میکنم اٌرایه از اٌتش
و در شبهای سردش میگذارم مایه از اٌتش
ز صحرای صدایی میشود پروانه یی را جست؟
که در اندیشه ء بالش ندارد اٌیه از اٌتش
درختان زمان اندوه خود را اٌتشین خوانند
کبوترواره ء اشکم شود پیرایه از اٌتش
چنان اٌتشفشانی کوه روحم را بر انگیزد
که می افتد به رودستان چشمم سایه از اٌتش
سحر میسوزد از غربت غروب از درد میمیرد
کسی را هست در فانوس دنیا پایه از اٌتش؟
